ایمیل هاو چت هامان این طوری شروع می شد:سلام مادری / سلام پسری. «رشید اسماعیلی» را می گویم؛ فرزندی نادیده.او را یکی از دوستان نازنین ـ که امروز زندانی ست ـ معرفی کرده و نوشته بود:باسوادست،خوب می نویسد.حیف است حالا که از دانشگاه اخراج شده، قلم هم از دستش گرفته شود.
اینطوری بود که شد نویسنده روز.هر چه هم شرط و شروط گذاشتم که نوشتن در روز،برایت مشکل ساز نشود، به خرجش نرفت و شد رشیداسماعیلی، نویسنده روز؛نویسنده ای که هر وقت نمی نوشت یعنی زندان بود؛زندان هایی چند باره.آزاد که می شد، چند روز بعد مقاله اش در ایمیل ام بود.آخر بار که دستگیرش کردند اما،نمی دانم با او چه کرده و به او چه گفته بودند که برایم نوشت:«فعلا تا مدتی نمی توانم بنویسم».
اندوهگین شدم. برایش نوشتم، پاسخش این بود:«دائما یکسان نماند روزگار...درست میشه مادری....درست هم نشد می گذرد.»
حالا خبر آمده که درست نشده، گذشته است.
حالا نشسته ام و بهت
